مثنوی های ادب فارسی 2
هاتفي جامي خرجردي
مثنويهاي وي عبارتند از:
شيرين و خسروB/ ليلي و مجنون C/ هفتمنظر D/
تَمُرنامه، تيمورنامه، ظفرنامه منظوم E/
شاهنشاهنامه، شاهنامه هاتفي، فتوحات شاهي E
شيرين و خسرو
ز بهر عشـق بازان جگـرخون / نوشتـم قصـهي ليلي و مجنـون
مـن آن ابيـات را بردم تمـامي / به نزد حضـرت مخـدوم جامـي
چـو ديد آن خسـرو ملك معـاني / سـوادي در وي آب زندگـاني
به تحسين گفت احسنت اي جوانمرد/ زبان بگشاد و از من آفرين كرد
كه آييـن سخـن را تازه كـردي / در اين معني بلنـدآوازه كـردي
چو گفتي قصّهي ليلي و مجنون / حديث عشق ايشان نو شد اكنون
بگو افسانهي شيـرين و خسـرو / كه گردد آن همه فرخنـده هم نو
به نيكـويي چنان كـن نامدارش / كه باشد بر سعـادت ختم كـارش
ليلي و مجنون
اين نامه كه خامه كرد بنياد / توقيع قبـول روزيش باد
طغراش به نام پادشاهي / كاو راست چو عرش بارگاهي
دارندهي هفت كاخ افلاك / سازندهي آدم از كف خاك
سلطـان سرير ملـك هستي / بنيـاد نه بلنـد و پستـي
بيناكـن چشـم اهل بينـش / فيّاض وجود آفرينـش
نقّاش نگـارخانهي غيب / منشي صحيفههاي لاريب
هفتمنظر
اي نگارندهي صحيفهي غيب/ نام تو صدرصفحهي لاريب
نقشپـرداز كارخـانهي كُن / كارساز جهـان بي سـر و بُن
دوجهان زادهي نو از قلمت/ زندگيبخش انس وجان كرمت
اين همه نقشهاي گوناگون / آمد از كلك قدرت تو برون
دارد ايـن هفتگنبـد دوّار / از مداراي حكمـت تو مـدار
سـايهي آفتاب تو خورشيـد / آفتاب از تو سايه ي جـاويد
چمـنآراي گلستان قـدم / نخـلآراي بوستان كـرم
تَمُرنامه
تيمورنامه – ظفرنامه منظوم
به نام خـدايي كه فكـر و خـرد / نيـارد كه بر كنـه او پي برد
همين ديد ازاوعقل چون بنگريست/كه هست او وليكن ندانست چيست
شاهنشاهنامه
شاهنامه هاتفي – فتوحات شاهي
مثل در زمـانه به فرزانگـي / سرشته به مـردي و مـردانگي
چه مردي كه هركس كه نامش شنود/دگر زن نيامد از اودر وجود
بر او ختـم شـد آيت سـروري / چـو بر جدّش آيين پيغمبـري
نمـيآورد تاب بذلـش درم / درم منتهـي بينهـايت كـرم
ز خون دليران و گرد سپاه / زمين گشت سرخ و هوا شد سياه
سپرها فتاده همه واژگون / چو كِشتي كه افتد به درياي خون
كلهخودها گشته وارون همه / چو دلهاي عشّاق پر خون همه
سر نيزه در سينه كاوش گرفت/ ز چشم زره خون تراوش گرفت
تبرزين به خون يلانگشته غرق/ چوتاج خروسان جنگي به فرق
نه از قتـل كس نيـزهها منفعل / چو بالا بلنـدان بيرحـم دل
فتاده در آن پهن دشت درشت / سر ناتراشيـده چون خارپشت
ز صفهاي مـردان آهـن قبا / يكي كوچه پيـدا ز شهـر فنـا
(منظومههاي فارسي- دكتر محمد خزانهدارلو- انتشارات روزنه- چاپ اول زمستان 1375 ص 616 تا 622 و حماسه سرايي در ايران – دكتر ذبيحالله صفا- تهران، انتشارات اميركبير- چاپ پنجم 1369- ص 360 تا 362)
خواجوي كرماني
مثنويهاي خواجوي كرماني عبارتاند از:
روضة الانوار A/ گل و نوروز B/ گوهرنامهE/ كمال نامه D/ هماي و همايون E/ سامنامه E
روضةالانوار
بود يكي مطرب دستـاننواز / ساز معيشت ز رُبايش بسـاز
ميكده از زمزمهاش پرخروش/ زَمزم اوكوزهي دُردي فروش
مرغ صُـراحي شده دمساز او / زُهره به چرخ آمـده زآواز او
تغنيـه را وَجـه عَنـا ساختـه / روز جـواني به نـوا باختـه
مدّت عمرش چوبه پيري رسيد/دور عَنايش به فقيري رسيد
(گنج سخن- جلد دوم- دكتر ذبيحالله صفا- انتشارات دانشگاه تهران- چاپ ششم 1357 صص 247 و 248)
گل و نوروز
به نام نقشبند صفحهي خاك/عذارافروز مهرويان افلاك
عبيـرآميز انفاس بهـاري / زبورآموز كبـك كوهسـاري
گهر بخشندهي ابر تتقبند / زرافشـانندهي صبح شكرخند
چمنپيـراي باغ آفرينـش / دليـل ره بَران كوي بينـش
خلافت بخش عقل ملكتآراي/ جنيبتران وهم راه پيماي
خداونديكه درذاتش علل نيست/جهانداري كه درملكش خلل نيست
نه درايوان قربش وهم را بار/ نه با چون وچرايشعقل راكار
كسي بااونه واو با همه كس/ نماند هيچ كس واو ماندوبس
نهد درنارنورو مهره در مار/ دهد ازنيش نوش وخيري از خار
دل عاشق كند دم ساز ديده/ كمان بخشد به تيرانداز ديده
به فرمـانش كنـد ابر بهاري / بساط سبـزه را از آب ناري
به حكم او گذارد شمع زرگر/ درست ماه را هر ماه چون زر
كند سرشمع چشم ازديده روشن/دهد سرچشمه را ازبادجوشن
نهد بغطاق سيمين برسر كوه/ كشد خاراي زركش دربركوه
بهـاري تازه از خاري برآرد / بتـي آتش رخ از آبي نگـارد
نهد درجان ذرّه مِهر خورشيد/ سرير نمله سازد دست جمشيد
برافـروزد روان صبـح صـادق / برانگيـزد براق برق بارق
زند زرّين علم برقصر شش در/ نهد بر طاق سيمين حقّهي زر
كشـد باراني ابر سيهكـار / گه بارندگـي در دوش كهسـار
طبق فيروزه گرداند چمن را / ورق در دامن افشاند سمن را
كندروشن به نرگس چشم مستان/نهد زرّين قدح درصحن بستان
كسي ماهيّت ذاتش ندانـد / كه كس با او و او با كس نمـاند
قديمي كاوّلش را ابتدا نيست / كريمي كاخرش را انتها نيست
جهان بي او نه واودرجهان نه/ مكان او را و او راخود مكان نه
صفـاتش بر بساط لايـزالي / فرو خوانـده مثال بيمثـالي
زلطفش شاهد شكّرقصبپوش/ ز قهرش خون لعل كوه در جوش
خرد را در دماغ از وي رياست / يقين را در گمان از وي فراست
(گل و نوروز – خواجوي كرماني – به كوشش كمال عيني محقّق تاجيكي – تهران ، موسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1370 صص 3 و 4 )
هماي و همايون
به نام خداوند بالا و پست / كه از هستيش هست شد، هر چه هست
فـروزندهي شمسـهي خـاوري / برآرنـدهي طاق نيلوفـري
معطّـر كـن باد عنبـر نسيم / نظـامآور كـار درّ يتيـم
نه پيكـر نگـارندهي پيكران / نه اختـر برآرندهي اختـران
جهـاندار بخشنـدهي كامكـار / خـداوند بيچـون پروردگار
(هماي و همايون – خواجوي كرماني – به كوشش كمال عيني محقّق تاجيكي – تهران، موسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1370 ص 1)
سامنامه
سرانجام كردم بدين نامه ختم/كه فردوسيش هست شهنامه ختم
به نزديـك خورشيـد او ذرّهام / به درياي گفتـار او قطـرهام
كشيدم يكي جوي آبش طراز / لب جو بدان بحر پيوستـه باز
كنون هردم از چرخ فيروزهپوش / ز پيروزي آيد نويدم به گوش
سروش مسيحـا دم خضـر نام / كنـد با مـن از طاق اخضـر پيـام
كه خواجدچو عيسي روان بخش باش/ جهانگيرگردون جهانبخش باش
دم از روح زن چـون مسيحا تويي / بقا شـو چو شاهيـن عنقـا تويي
تو دريايي و جام جـم چاكرت / تو گـردوني و انس و جان اختـرت
چو گوهر برون آي از اين چار درج / بزن نيم تركي بدين هفت برج
چو ناهيـد از اين پرده راهي بزن / چو صبح از سر صـدق آهي بزن
برون شو ز معمـورهي كن فكـان / قدم نه به مقصـورهي لامكـان
سحرگه درآ خوش دمي صبحوار / به سرچشمهي مهر غسـلي برآر
برافشـان سر دسـت بر كائنـات / بگو چار تكبيـر بر شش جهـات
درآ در صـف ساكنـان فلك / بنه روي بر سجـدهگاه ملـك
(حماسه سرايي در ايران – دكتر ذبيح الله صفا- تهران، انتشارات اميركبير- چاپ پنجم 1369 ص 338 )