هاتفي جامي خرجردي

مثنوي‌هاي وي عبارتند از:

شيرين و خسروB/ ليلي و مجنون C/ هفت‌منظر D/

تَمُرنامه، تيمورنامه، ظفرنامه منظوم E/

شاهنشاه‌نامه، شاه‌نامه هاتفي، فتوحات شاهي E

شيرين و خسرو

ز بهر عشـق بازان جگـرخون  /  نوشتـم قصـه‌ي ليلي و مجنـون

مـن آن ابيـات را بردم تمـامي /  به نزد حضـرت مخـدوم جامـي

چـو ديد آن خسـرو ملك معـاني /  سـوادي در وي آب زندگـاني

به تحسين گفت احسنت اي جوان‌مرد/ زبان بگشاد و از من آفرين كرد

كه آييـن سخـن را تازه كـردي /  در اين معني بلنـدآوازه كـردي

چو گفتي قصّه‌ي ليلي و مجنون / حديث عشق ايشان نو شد اكنون

بگو افسانه‌ي شيـرين و خسـرو /  كه گردد آن همه فرخنـده هم نو

به نيكـويي چنان كـن نام‌دارش /  كه باشد بر سعـادت ختم كـارش

ليلي و مجنون

اين نامه كه خامه كرد بنياد /  توقيع قبـول روزيش باد

طغراش به نام پادشاهي /  كاو راست چو عرش بارگاهي

دارنده‌ي هفت كاخ افلاك / سازنده‌ي آدم از كف خاك

سلطـان سرير ملـك هستي /  بنيـاد نه بلنـد و پستـي

بيناكـن چشـم اهل بينـش /  فيّاض  وجود آفرينـش

نقّاش نگـارخانه‌ي غيب /  منشي صحيفه‌هاي لاريب

هفت‌منظر

اي نگارنده‌ي صحيفه‌ي غيب/ نام تو صدرصفحه‌ي لاريب

نقش‌پـرداز كارخـانه‌ي كُن / كارساز جهـان بي سـر و بُن

دوجهان زاده‌ي نو از قلمت/ زندگي‌بخش انس وجان كرمت

اين همه نقش‌هاي گوناگون / آمد از كلك قدرت تو برون

دارد  ايـن هفت‌گنبـد دوّار /  از مداراي حكمـت تو مـدار

سـايه‌ي آفتاب تو خورشيـد / آفتاب از تو سايه ي جـاويد

چمـن‌آراي  گلستان  قـدم   /   نخـل‌آراي  بوستان كـرم

تَمُرنامه

تيمورنامه – ظفرنامه منظوم

به نام خـدايي كه  فكـر و خـرد  /  نيـارد كه بر كنـه  او  پي برد

همين ديد ازاوعقل چون بنگريست/كه هست او وليكن ندانست چيست

شاهنشاه‌نامه

شاه‌نامه هاتفي – فتوحات شاهي

مثل در زمـانه به فرزانگـي /  سرشته به مـردي و مـردانگي

چه مردي كه هركس كه نامش شنود/دگر زن نيامد از اودر وجود

بر او ختـم شـد آيت سـروري / چـو بر جدّش آيين پيغمبـري

نمـي‌آورد تاب  بذلـش درم /  درم منتهـي  بي‌نهـايت  كـرم

ز خون دليران و گرد سپاه /  زمين گشت سرخ و هوا شد سياه

سپرها فتاده همه واژگون /  چو كِشتي كه افتد به درياي خون

كله‌خودها گشته وارون همه / چو دل‌هاي عشّاق پر خون همه

سر نيزه در سينه كاوش گرفت/ ز چشم زره خون تراوش گرفت

تبرزين به خون يلان‌گشته غرق/ چوتاج خروسان جنگي به فرق

نه از قتـل كس نيـزه‌ها منفعل /  چو بالا بلنـدان بي‌رحـم دل

فتاده در آن پهن دشت درشت /  سر ناتراشيـده چون خارپشت

ز صف‌هاي مـردان آهـن قبا /  يكي كوچه پيـدا ز شهـر فنـا

(منظومه‌هاي فارسي- دكتر محمد خزانه‌دارلو- انتشارات روزنه- چاپ اول زمستان 1375 ص 616 تا 622 و حماسه سرايي در ايران – دكتر ذبيح‌الله صفا- تهران، انتشارات اميركبير- چاپ پنجم 1369- ص 360 تا 362)

خواجوي كرماني

مثنوي‌هاي خواجوي كرماني عبارت‌اند از:

روضة الانوار A/ گل و نوروز B/ گوهرنامهE/ كمال نامه D/ هماي و همايون E/ سام‌نامه E

روضةالانوار

بود يكي مطرب دستـان‌نواز / ساز معيشت ز رُبايش بسـاز

ميكده از زمزمه‌اش پرخروش/ زَمزم اوكوزه‌ي دُردي فروش

مرغ صُـراحي شده دم‌ساز او / زُهره به چرخ آمـده زآواز او

تغنيـه را وَجـه عَنـا ساختـه /  روز جـواني به نـوا  باختـه

مدّت عمرش چوبه پيري رسيد/دور عَنايش به فقيري رسيد

(گنج سخن- جلد دوم- دكتر ذبيح‌الله صفا- انتشارات دانشگاه تهران- چاپ ششم 1357 صص 247 و 248)

گل و نوروز

به نام نقش‌بند صفحه‌ي خاك/عذارافروز مه‌رويان افلاك

عبيـرآميز انفاس بهـاري /  زبور‌آموز  كبـك كوهسـاري

گهر بخشنده‌ي ابر تتق‌بند / زرافشـاننده‌ي صبح شكرخند

چمن‌پيـراي باغ  آفرينـش /  دليـل ره بَران كوي بينـش

خلافت بخش عقل ملكت‌آراي/ جنيبت‌ران وهم راه پيماي

خداوندي‌كه درذاتش علل نيست/جهان‌داري كه درملكش خلل نيست

نه درايوان قربش وهم را بار/ نه با چون وچرايش‌عقل راكار

كسي بااونه واو با همه كس/ نماند هيچ كس واو ماندوبس

نهد درنارنورو مهره در مار/ دهد ازنيش نوش وخيري از خار

دل عاشق كند دم ساز ديده/ كمان بخشد به تيرانداز ديده

به فرمـانش كنـد ابر بهاري /  بساط سبـزه را از آب ناري

به حكم او گذارد شمع زرگر/ درست ماه را هر ماه چون زر

كند سرشمع چشم ازديده روشن/دهد سرچشمه را ازبادجوشن

نهد بغطاق سيمين برسر كوه/ كشد خاراي زركش دربركوه

بهـاري تازه از خاري برآرد /  بتـي آتش رخ از آبي نگـارد

نهد درجان ذرّه مِهر خورشيد/ سرير نمله سازد دست جمشيد

برافـروزد روان  صبـح صـادق  /  برانگيـزد براق برق بارق

زند زرّين علم برقصر شش در/ نهد بر طاق سيمين حقّه‌ي زر

كشـد باراني ابر سيه‌كـار  /  گه  بارندگـي در دوش كهسـار

طبق فيروزه گرداند چمن را  /  ورق در دامن افشاند سمن را

كندروشن به نرگس چشم مستان/نهد زرّين قدح درصحن بستان

كسي ماهيّت ذاتش ندانـد /  كه كس با او و او با كس نمـاند

قديمي كاوّلش را ابتدا نيست / كريمي كاخرش را انتها نيست

جهان بي او نه واودرجهان نه/ مكان او را و او راخود مكان نه

صفـاتش بر بساط  لايـزالي  /  فرو خوانـده مثال  بي‌مثـالي

زلطفش شاهد شكّرقصب‌پوش/ ز قهرش خون لعل كوه در جوش

خرد را در دماغ از وي رياست / يقين را در گمان از وي فراست

(گل و نوروز – خواجوي كرماني – به كوشش كمال عيني محقّق تاجيكي – تهران ، موسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1370 صص 3 و 4 )

هماي و همايون

به نام خداوند بالا و پست / كه از هستيش هست شد، هر چه هست

فـروزنده‌ي شمسـه‌ي خـاوري  /  برآرنـده‌ي طاق نيلوفـري

معطّـر كـن  باد عنبـر  نسيم   /   نظـام‌آور  كـار درّ  يتيـم

نه پيكـر نگـارنده‌ي پيكران  /   نه اختـر برآرنده‌ي اختـران

جهـان‌دار بخشنـده‌ي كام‌كـار  /  خـداوند بي‌چـون پروردگار

(هماي و همايون – خواجوي كرماني – به كوشش كمال عيني محقّق تاجيكي – تهران، موسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1370 ص 1)

سام‌نامه

سرانجام كردم بدين نامه ختم/كه فردوسيش هست شه‌نامه ختم

به نزديـك خورشيـد او ذرّه‌ام  /   به درياي گفتـار او  قطـره‌ام

كشيدم يكي جوي آبش طراز  /   لب جو بدان بحر پيوستـه باز

كنون هردم از چرخ فيروزه‌پوش / ز پيروزي آيد نويدم به گوش

سروش مسيحـا دم خضـر نام  /  كنـد با مـن از طاق اخضـر پيـام

كه خواجدچو عيسي روان بخش باش/ جهان‌گيرگردون جهان‌بخش باش

دم از روح زن چـون مسيحا تويي /  بقا شـو چو شاهيـن عنقـا تويي

تو دريايي و جام جـم چاكرت  /  تو گـردوني و انس و جان اختـرت

چو گوهر برون آي از اين چار درج / بزن نيم تركي بدين هفت برج

چو ناهيـد از اين پرده راهي بزن /  چو صبح از سر صـدق آهي بزن

برون شو ز معمـوره‌ي كن فكـان /  قدم نه به مقصـوره‌ي لامكـان

سحرگه درآ خوش دمي صبح‌وار /  به سرچشمه‌ي مهر غسـلي برآر

برافشـان سر دسـت بر كائنـات  /  بگو چار تكبيـر بر شش جهـات

درآ در صـف  ساكنـان  فلك  /   بنه  روي بر  سجـده‌گاه  ملـك

(حماسه سرايي در ايران – دكتر ذبيح الله صفا- تهران، انتشارات اميركبير- چاپ پنجم 1369 ص 338 )