مثنوی های ادب فارسی 5
مثنويهاي وي عبارتاند از:
درج گهر A/ خسرو و شيرين B/ ليلي و مجنون C/ وامق و عذرا F
درج گهر
بسـم الله الرحمـن الرحيـم / مي نهم از تازه بنايي عظيـم
خسرو و شيرين
به نام آن كه در عنوان نامه / بود نامش نخستين نقش خامه
از او اين آب داده عارض گل / كه آتش افكند بر جان بلبـل
ليلي و مجنون
اين نامـه به نام آن خداوند / كز عشق بناي عالـم افكند
بنيـاد نِهِ بناي افـلاك / رفعت ده اين سـرادق افـلاك
* * *
اين نامه به نام آن جهـاندار / كزعشق نهد بناي هر كار
محملكش اين رونده محمل/ زينتگراين خجسته محفل
در طرّهي دل بران از او تاب / در ديدهي عاشقان از او آب
وامق و عذرا
اي ز نامت نامهي نامي بنام / وي به نامـت افتتاح هر كدام
اي زعشقت جمله خوبان بيقرار/ وامق تو همچوعذرا صدهزار
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص579 تا 585)
تأثير تبريزي
مثنويهاي وي عبارتاند از:
جهاننما A/ دعوتالعاشقين B/ گلزار سعادت B/ حسن اتفاق C/ ثمرة الحجاب D/ منهاجالمعراج E / ميمنتنامه E
جهان نما
بسم الله الرحمن الرحيم / نيزهي خطياست به قصـد عميم
بسمله راساخته ازلطف پيش/ جاده رحمت به ره حمد خويش
دعوتالعاشقين
بيا اي بلبل فرّخ پرو بال/ كه ازگل گشتهاي شوريدهاحوال
بيـا پروانهي مفتـون غـمكش / بيـا مرغـابي درياي آتش
گلزار سعادت
به سر دارد هماي خامه دولت / ز وصف گلشن باغ سعادت
زخلد اين باغ زان رو نشان است/ كز آثار شه خلد آشيان است
حسن اتفاق
تفت است و فرشته بلبل او/ چون آتش تفته هرگل او
بلبل ز معـاني و بيـانش / تفتـازاني مديـح خوانـش
ثمرةالحجاب
شبـي از هـمدمـان ايمـاني / محفـلي گـرم بود روحـاني
همه افسانه سنج چون بلبل/ همگي همزبان چودستهي گل
منهاج المعراج
ستايش همان حدّ فرزانهاي است/ كه ازسبحهاش نه فلك دانهاي است
خدا را ستودن خدا را رواست / كه ذاتش قديم است و وصفش بقاست
ميمنتنامه
به نام خـداوند فرد قـديم / كه بنمـود ما را ره مستقيـم
خرد راهبرساخت در راه راست/ بياراست كونين و مزدي نخواست
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص188 تا 193)
حزين لاهيجي
شيخ محمدعلي بن ابي طالب جيلاني متولد اصفهان و لاهيجي الاصل، به دليل متواري بودن از دست نادرشاه افشار به هند رفت و تا آخر عمر آن جا ماند.
مثنويهاي وي عبارتاند از:
ديباچه مطمحالانظار A/ چمن و انجمن B/ تذكرةالعاشقين C/ حديقه دومين، حديقه ثاني D/ صفير دل E/ خرابات E/ فرهنگ نامه E
ديباچه مطمحالانظار
اي دل افسرده خروشت كجاست/ خامشي از زمزمه جوشت كجاست
ملـك سخـن زير لـواي تو بـود / رامـش دلهـا ز نـواي تو بـود
چمن و انجمن
به نام آن كه آذز را چمن ساخت / دل دوزخ شرر را انجمن ساخت
تذكرةالعاشقين
ساقـي ز مي مـوحّدانه / ظلمـت بر شرك از ميـانه
با تيـرهدلان چو لمعـهي نور / در نيـم شبـان تجلـي طور
درده كه ز خود كرانه گيريم / بي خود ره آن يگانه گيريم
حديقه دومين / حديقه ثاني
كـل مبـاني الوجـود ليس سـواه / وحـده لا اله الّا الله
ديده گر مغز بيند و گو پوست / رقم آفريدگاري اوست
شجرطورهستي انسان شد/ جلوهگاه كمال سبحان شد
اين شجر را زبان چو بار آيد / وقف توحيـد كردگار آيد
متعالي ز وصمـت اطلاق / متجـلّي در انفـس و آفـاق
صفير دل
ثنـاهاي شايستـه دلدار را / سپـاس فـراوان ز ما يـار را
ثنايي كه عالي سپاسان كنند/ سپاسي كه يزدان شناسان كنند
به عجز و سرافكندگي سرنهم / به سر از گل سجده افسر نهم
خرابات
ثناهاست پير خرابات را / كه شُست از دلـم لوث طامات را
عطا كرد ز انديشه فارغ دلي / چو ميخانه بخشد سر منزلي
فرهنگنامه
به نام نگارندهي هست و بود / فرازندهي اين رواق كبود
سرداستان نام فرخندهاي است / كه عقل از ثنايش فروماندهاي است
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص244 تا 249)
رشيداي عباسي
مثنويهاي او عبارتاند از:
مثنوي رشيداي عبّاسي A/ حسن گلوسوز B/ نقش ارژنگ D/ قضا و قدر D/ جواهر الاسرار D/ ميكده شوق E
مثنوي رشيداي عبّاسي
نيمشبي با دو سه آشفتـهحال / در چمتن زمزمه خونين مقـال
نغمهطـرازندهي اسـرار غيـب / بلبل دستـان زن گلـزار غيب
جمله زيك پرده غمآهنگ راز/چون شده طنبور به يك پردهساز
شعـله فروز انجمنـي داشتيم / از گل فطـرت چمني داشتيـم
حسن گلوسوز
كيم كوثركه ازشعلهي نوشي/ لب تبخاله را الماس پوشي
رهايي دشمنـي دام آشياني / پريشـان نغمـه خونيـن زباني
ز الماس نگه ريش آزمايي / به زخم تيغ مژگان دل گشايي
جنون را عندليـب خانه زادي / سمنـدر زادهي آتش نهادي
نقش ارژنگ
اي چمن پرور بهـار وجود / نقشبند نگـارخانهي بود
چهره پرداز حسن بوقلمون / جوهرافروز عشق آينهگون
مطلعآراي مشـرق ايجاد / جلـوهي مطلعـت ابد بنيـاد
حسن گلگونهي جهان ازتوست/ نقش تصوير جسم وجان ازتوست
قضا و قدر
سالكي در مقام يكتايي / خانه بر دوش ملك تنهايي
عارف نكتههاي سنجيده / پير فرزانهي جهان ديده
پيش آهنگ حلقهي توحيد / يكّهتاز قلمرو تجـريد
جواهر اسرار
اي هنرپرور طلسـم وجود / لوح محفـوظ كارخانـهي بـود
نقـشبنـد سپهـر مينـايي / صـانع حسـن عالـمآرايي
گهـر افـروز سبعـه ي سيّار / نوربخـش جواهـر اسـرار
كيميـادان جوهـر جانها / مخـزنآراي سينـهي كانهـا
گهرنطق جسم وجان از توست / زادهي طبع بحروكان از توست
ميكده شوق
زهي عالم ازنحل صنعت بري / زخم خانهات نه فلك ساغري
مـي سـاغر زندگـاني تويي / گـل نشئـهي جـاوداني تويـي
زماني كه مستان معنيپرست/ ز صهباي شوق تو بودند مست
نه سيّارهاي خوشهي تاك بود/ نه خمخانه اي دور افلاك بود
كفت گردي ازلايآن باده بيخت/ مي روح درجام ايجاد ريخت
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص271)
منير لاهوري
مثنويهاي ابوالبركات منير بن عبدالمجيد مولتاني عبارتاند از:
ساز و برگ B/ رمز و ايما، اشارتنامه B / بهار جاويد B/ مظهر گل، مثنوي در صفت بنگاله B/ مناظره بنگ و كوكنار D/ ميخانه E
ساز و برگ
خـداوندا دل فيـضآشنـا ده / سخـن را برگ و ساز مدّعـا ده
زبان را روشناي حرف من ساز / دلم را عينك چشم سخن ساز
رمز و ايما / اشارتنامه
الاهـي بهر درس رمـز و ايمـا / زبانِ چشـم ما را سـاز گويا
تعالي الله چه درس مشكل است اين/ كلام چشم وگفتاردل است اين
بهار جاويد
الاهي بلبـل گلشـن پرستم / گل گلـزار نغمـه ده به دستـم
چو بلبل فيـض مشـق نالهام ده / سياهـي از دوات لالهام ده
شوم چون بانسيم فيض محرم/كشد برصفحهي من مهره شبنم
گل معنـي برويان از سر من / بنفشـه ساز وقف مسطـر من
مرا درس گلستان ياد ده ياد/ كه همچـون سرو از غم گردم آزاد
مظهر گل / مثنوي در صفت بنگاله
به نام فيضبخش دانشآموز/ كه دلها گشته از وي فيضآموز
مناظره بنگ و كوكنار
دوش در بزمگـاه اوباشان / جمع بودند مشـت قلاشان
ميخانه
بـود بر لـب آشنـاي قـدح / ثناي خـدا و دعـاي قـدح
خدايي كه شاداب از او گشته تاك / لب جـام را ساخته خنـدهناك
زپيمانه اش مستي انجم است / زخمخانهاش آسمان يك خم است
شده صوفي تاك از او سبزپوش / به مهرش زده خون انگور جوش
كنـد رحمتـش روز بيـم و اميد / عمـلنامهي ميكشـان را سفيـد
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص548 تا 552)
هفتاورنگ جامي
تحفةالاحرار A/ يوسف و زليخا B/ ليلي و مجنون C/ سلسلةالذهب D/ خردنامه اسكندري E/ سلامان و ابسال F/ سبحة الابرار G
تحفةالاحرار
بسم اللهالرحمنالرحيم / هست صلاي سر خوان كريم
فيض كرم، خوانِ سخن سازكرد/ پرده زدستان كهـن بازكرد
بانگ صرير از قلم سحركار / خاست كه بسـم الله دستي بيار
مايدهي تازه برون آمدهست / چاشِنِيِ گيـر كه چون آمدهست
ورنچشي نكهت آن بس ترا/ بوي خوشش طعمهي جان بس ترا
يوسف و زليخا
الاهي غنچـهي امّيد بگشـاي / گلي از روضه ي جاويد بنمـاي
بخندان از لب آن غنچهي باغم / وزين گل عطرپرور كن دماغم
در اين محنت سراي بيمواسا / به نعمتهاي خويشم كن شناسا
ضميرم را سپاس انديشه گردان / زبانـم را ستايش پيشه گـردان
ز تقويم خـرد بِهْ روزيم بخش / بر اقليم سخن فيـروزيم بخش
ليلي و مجنون
اي خاك تو تاج سربلندان/ مجنون تو عقل هوشمندان
محجـوب، ترا نهـاد ليلي / مكشوف، ترا سها سهيـلي
خورشيد زتوست روشنيگير/ بي روشني تو چشمهي قير
بر چشمـهي قير اگر بتابي / گيـرد فلكش به آفتـابي
اي دسـت مقـرّبان آگـاه / از دامـن عزّت تـو كـوتاه
دفتر اول سلسلة الذهب
لله الحمـد قبل كلّ كلام / به صفات الجـلال و الاكرام
حمد او تاج تارك سخن است/ صدر هر نامهاي نو وكهن است
خامـه چـون تاج نامـه آرايد / درّةالتـاج نـام او شـايد
الله الله چه طرفه نام است اين/ ورد دل حرز جان تمام است اين
پنج حرف است پس شگرف اين اسم/ پيش گنج نهان ذات طلسم
دفتر دوم سلسلة الذهب
بشنو اي گوش بر فسانهي عشق/ از صرير قلم ترانهي عشق
قلم اينك چو ني به لحن صرير / قصّهي عشق ميكند تقرير
عشق مفتاح معدن جود است / هر چه بيني به عشق موجود است
هيچ جنسي ز سافـل و عالي / نيست از عشـق و حكـم آن خالي
حق چو بر خويشتـن تجلّي كرد / يافت خود را در آن تجلّـي فرد
دفتر سوم سلسلة الذهب
حمد ايزدنهكار توست اي دل/ هرچه كارتو بارتوست اي دل
پشت طاقت به عاجزي خم ده/ واعترف بالقصور عن حمده
و تفضّل بافضل الصّلوات / و تقرّب باحسن الدّعوات
بنبـي الهـدي و احبـائه / وارثـي علمـه و آدابـه
بعد حمد حق و درود نبي/ نيست پوشيده بر زكي وغبي
خردنامه اسكندري
الاهي كمال الاهي تراست / جمال جهان پادشاهي تراست
جمال تو از وسع بينش برون / كمال از حد آفرينش برون
بلنـدي و پستي نخـوانم ترا / مقيّـد به اينهـا ندانـم ترا
نه تنها بلندي و پستي تويي/ كه هستي ده وهست وهستي تويي
تويي جمله وغيرتوهيچ نيست/ دراين نكته يك موخم وپيچ نيست
سلامان و ابسال
اي به يادت تازه جان عاشقـان / زآب لطفت تر زبان عاشقان
از تو بر عالم فتـاده سايهاي / خوبرويان را شـده سرمايهاي
عاشقان افتادهي آن سايه اند / مانده در سودا از آن سرمايهاند
تا زليلي سرّ حسنش سر نزد/ عشق او آتش به مجنون در نزد
تا لب شيرين نكردي چون شكر/ آن دو عاشق رانشد پرخون جگر
سبحة الابرار
ابتدي بسم الله الرّْحمـان / الرّحيـم المتـوالي الاحسـان
ميكنم ازنم اين آب حيات/ زندگي بخش دل اهل نجات
ترزبان خامهي مشكافشان را/ تا معطركند اينعنوان را
نافه ي آهـوي تاتار است اين / نفحهي طبلهي عطـار است اين
خوشنفس غنچهي باغ قدم است/ تازه رس ميوهي شاخ كرم است
(مثنوي هفت اورنگ – آقاي مرتضي مدرسي گيلاني – چاپ ششم : بهار 1370 – انتشارات كتابفروشي سعدي – تهران ، ناصرخسرو، گلستان كتاب ، اورنگ سوم : تحفة الاحرار ص 367 اورنگ پنجم : يوسف و زليخا ص578 اورنگ ششم: ليلي و مجنون ص 751 اورنگ اول صص 2،185 و 260 اورنگ هفتم : خردنامهي اسكندري ص912 اورنگ دوم: سلامان وابسال ص 311 اورنگ چهارم : سبحة الابرار ص446 و منظومههاي فارسي–دكترمحمدعلي خزانهدارلو– انتشارت روزنه چاپ اول ،زمستان 1375ص 204 تا 220)
زلالي خوانساري
مثنويهاي محمدحسن خوانساري متخلص به زلالي عبارت اند از :
حسنگلوسوز A/ محمودواياز B/ آذروسمند،گل و بلبل C/ميخانه D سليماننامه، سليمان و بلقيسE/ شعله ديدار F/ ذره و خورشيد G
حسن گلوسوز
بسم الله الرحمن الرحيم / تير شهاب است به ديو رجيم
محمود و اياز
به نام آن كه محمودش اياز است/ غمش بتخانهي ناز و نياز است
شب و روز از پي خدمت به درگاه / سياهي مي كنم از دور چون آه
آذر و سمند / گل و بلبل
نامش عشق است وحسن آذر/ آتش ساقي است كو سمندر
عاشـق نفـس جگـر كبابان / لايق هـوس تُنُـك شـرابان
مجراست به چرخ ديرساله / يك قطره ي اشك ونيم ناله
آن قطـره توان نثار او كـرد / كز دامـن تا جـگر رفو كـرد
گل زآتش اوكه در شمار است/ خاكستر او يكي هزار است
ميخانه
نام او باده سينه ميخانه / دهن هر كه هست پيمانه
آفتاب است ديرساله ي او / سرنگون ميرود پياله ي او
سليماننامه / سليمان و بلقيس
به نام جهانگير دلهاي تنگ / كه آمد سليمانش يك مور لنگ
شعله ديدار
نام او تاج سر هر نامهاي / شعله ي ديدار هر هنگامهاي
ذره و خورشيد
نام او كرد مرا شعلهفروز/ نتوان گفت به آتش كه مسوز
سخنم كرد به نامش جاويد / ذره را جوهر تيغ خورشيد
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص293 تا 298)
عتّابي تكلّو
مثنويهاي وي عبارتاند از:
ايرج و گيتي A/ منظرالابرار A/ فرهاد و شيرين B/ حدائقالازهار D هفت پيكر D/ سام و پري E/ اسكندرنامه E
ايرج و گيتي
تاخـت چو آيينـهي گيتينمـاي / ديـد يكي ماهـوش دلرباي
بـيدل و ديـن گشت پريشـان فتـاد / در صـدد پيـروي آن فتـاد
ديـد به خوابـش به همـان دلبري / بيخبـر از رابطه ي مـادري
آتش عشقش جگـرافروز گشت / عاشق آن دلبر جان سـوز گشت
نسبت رويش چو به خورشيد يافت/ديدهي دل جانب خورشيد تافت
منظرالابرار
عتّابي اين مثنوي را به دستور شاه عباس سرود و شاه ديه طارند از اعمال ورامين را به جايزه به او بخشيد .
شاه جهان كوكبه عبّاس شاه / در ره مردان خدا خاك راه
جوهرتيغش همه تسخير باد/ همچو دم صبح جهانگير باد
فرهاد و شيرين
خبر دادند شيرين را كه پرويز / رسيد اينك چو اشك خود جلـو ريز
چنان تند و چنان گرم وسبكرو/كه گفتي آفتاب است اين نه خسرو
هنوزم تيشه در كارآزمايي است/ وگر نه پيشهام بعد از خدايي است
زدايد عكـس را از آينـه آب / ربايد خواب را از ديـده در خـواب
زهرخون كزمژه برسنگ ميريخت/ پي تصوير شيرين رنگ ميريخت
حدائقالازهار
اي گداي تو پادشـاهي بخش / بنده را منصـب گدايي بخش
كه گداي تو شاه بيسپه است / هر كه شد بندهي تو پادشه است
خاك راه تو تاج خورشيد است/ خاك روب در تو ناهيـد است
دل كه بيگانه ازتو شد سنگ است/ دردو عالم مكان اوتنگ است
آشنـاي تو دانـد اين معنـي / كه جـوي نيسـت دنيي و عقبي
هفت پيكر
بودكوهي دركهن ميدان/ سايه اش بر دو كون گشته گران
چرخ نيلوفري برش به مثل / همچو نيلوفري به دامن تل
دامـن از روزگار درچيـده / لعـل خورشيـد در كمـر ديده
سام وپري
بتي همچـو آيينه رخ آفتاب / لبي همچـو ياقوت حرفش چـو آب
رخي همچو نار خليل آبدار / دهان غنچه و غنچه چون نوك خار
دو پستان دو چشمه چو كوثر به هم/ چو نورو نظر هر دو را سربه هم
ز شمـع رخش يك شـرر آفتاب / زده آتش از خود به ياقـوت ناب
خرامان زشوقش به بستان نهال/ خروشان ز شوقش در ايوان مثال
اسكندرنامه
نظامي كه وصف سكندر نمود/ اگر ساحري كرد معجز نبود
بيانش گر آيينهي انور است / معاني من سدّ اسكندر است
برآب ازنگارم خيال سخن/ چكد عكس را آب خضر از دهن
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص419 تا 421)
قاسمي گنابادي
مثنويهاي ميرمحمد قاسم بن عبدالله حسيني جنابذي متخلص به قاسمي عبارتاند از:
زبدة الاشعار ، جواب مخزن الاسرار A/ خسرو و شيرين B/ عمدة الاشعار B/ ليلي و مجنون C/ گوي و چوگان ، كارنامه C/ شاه اسماعيل نامه ، شاهنامه ماضي E/ شاهنامه نواب عالي E / شاهرخنامه E
زبده الاشعار / جواب مخزن الاسرار
بسم الله الرحمن الرحيم / حبل متين است و ره مستقيم
خسرو و شيرين
سخن پرداز اين افسانهي نو / چنين زد داستان در پيش خسرو
كه خسرونام شاهي، محترم بود/ سرو سرخيل شاهان عجم بود
نديمي داشتـي شـاپور نامش / در آييـن خـردمنـدي تمامـش
شبي روشنتر از روزجهان تاب/ سراسر نوروظلمت گشته ناياب
شه ازدرياي لب شد گوهرانداز/كه بهر خواب من افسانهاي ساز
عمده الاشعار
الاهي قاسمي را راه بنماي / زبانش را به بسم الله بگشاي
ليلي و مجنون
آراسته بود صحن گلشن / گلها همـه چون چراغ روشن
ديدند كه از گل انجمن بود / چيدند گلي كه در چمن بود
در كان سخن چو پا فشردند / هر گنج گهر كه بود بردند
آن گاه از اين چمن پريدند / در روضـه ي قدس آرميدند
روزي كه من آمدم به صد گام / در ساحت باغ كردم آرام
گوي و چوگان / كارنامه
اين نامه كه هست حسب حالي / طغراش به نام ذوالجلالي
شاهاسماعيلنامه / شاهنامه ماضي
قدم درقيام آن چنان راست دار/ كزان رستگاري شوم رستگار
ز سجده رخم نه به خاك نياز / بدان زهر قاتل هلاكم مساز
ميفروز روي بتان از شراب / مزن در دل و جانم آتش ز تاب
بكُن دستم از دانهي سبحه پر/ مگردان تهي دستم ازلعل ودر
بده درشبم قطرهي اشك وسوز/ وزان كوكبمكن شب تيره روز
مناقب اميرالمؤمنين (ع)
دلش پر ز الهـام ربّ جليـل / چه غم گر نيامـد به او جبرئيـل
چه باك ارنشد پاي اوعرشساي/ همين بس كه دوش نبي كردجاي
مسيح ار برآمـد به چرخ بلنـد / علي شد به كتـف نبي بهرهمنـد
به جايي رسانيد از قدر پاي / كه از دست قدرت سِرِشتَش خداي
سر اوليا شاه مردان علي است / وصي نبي شير يزدان علي است
نباشـد كسي از خفـي و جلـي / سـزاي امامت به غيـر علي
علي شهر علم نبي را در است / زخاك درش عرش را افسر است
خدا را ولي و نبي را يلي است / علي با خـدا و خدا با علي است
اگر مشكـلي گرددت منجـلي / ز ناد علـي دان و ياد علـي
شاه نامه نوّاب عالي
جهان داورا كبريايي تراست / خدايي ترا پادشاهي تراست
شاه رخ نامه
الاهي به حق، پادشاهي تراست / همه بندهايم و خدايي تراست
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص467تا 477)
سليم تهراني
مثنويهاي وي عبارتند از:
ساده دل، حمارنامهA/ حاتميه A/ مثنوي سليم1 A/ وصف كشمير B/ قضاوقدر1 B/قضاوقدر2B/وصف بهار B/ در تعريف و مذمت اسب B/ مثنوي سليم2 F
ساده دل / حمارنامه
سادهدلي را ز پي راه دور / گشت خري همچو مسيحا ظهور
جانب بازار چو شد جلوهگر / ديد فضـايي چو جهـان پر ز خر
آمده دلّال به وصف خـران / معـركه آرا چو سخـن پروران
بانگ برآورد كه صاحب خرد / كو كه زمن اين خر مصري خرد
خر نه يكي آهوي صحرانورد / با تك او تندي صرصر بكرد
از فـرس عمـر سبـكتازتر / از خـر طنبـور خوشآوازتر
توشه كن راحلهي رهروان / با خر عيسي ز شرف هم عنان
حاتميه
طوطي كلكم كه سيمرغ چمن / تازگي آموخت از طرز سخن
گفت كه روزي پي سامان كار / قافلهاي جمع شد از هر ديار
خواسته چون مهر ز مشرق تمام/ عزم سفر كرده ز سرحدّ شام
قافله ي مردم او با صواب / گشته جهان را همه چون آفتاب
نقد خرد مايهي بازارشان / جنس هنر بود همه كارشان
از رخشان نور سعادت عيان / بر سرشان بال هما سايبان
مثنوي سليم1
بسمالله الرحمن الرحيم / هست عصاي ره طبع سليم
راوي افسانهي اهل كرم / طوطي پرريخته يعني قلم
وصف كشمير
سخن هر جا زصنع كردگار است/گواه پاي بر جا كوهسار است
خصوصاً كوه گردون قدركشمير/كه تيغش ميزند بر ابر كشمير
نكويم كوه ابدالي تنومنـد / هـزاران كوچك ابدالش چو الوند
سپهر سرفرازش كرد تقدير / در او تابان نجوم از چشم نخچير
زمين طفلي به دامان دايه دارش/ فلك نيلوفري ازچشمه سارش
قضا و قدر 1
شنيدم روزي از خونابه نوشي / چو گل از پاره ي تن خرقه پوشي
در معني به گوش خود كشيده / شده همچون عصاي خود جريده
قضا و قدر 2
نبينـم خوش زمين و آسمـان را / به خير آرد خدا كار جهـان را
جهان آن روز راحت را تلف كرد/ كه رسم دوستي را برطرف كرد
نه تنها دوست با دشمن نسازد/ كه تن با جان وجان با تن نسازد
به هرتن استخوانهاي بلاسنج/ به چنگ افتاده چون اجزاي شطرنج
وصف بهار
بيا بلبل كه ايّام بهاراست/ گلستان خوشتر از آغوش يار است
صف آرا شد چمن از سرو شمشاد / علمدار سپاهش سرو آزاد
در تعريف و مذمّت اسب
بوَد در زير زينم بادپايي / نه اسبي بلكه شوخ دل ربايي
اسيـر كاكلش خوبـان دلجـو / گـرفتار خـم فتراكـش آهو
به رنگ نيلگون خودرانموده است/ كه خوبان عرب راتن كبود است
مثنوي سليم 2
چون زقهر حق نترسي اي سليم / گشتهاي تو هيزم نار جحيم
حرف حكمت بر زبان آن لئيم / حلّههاي عاريت دان اي سليم
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص308 تا 312)
ابوطالب كليم كاشاني
مثنويهاي او عبارتاند از:
تعريف اكبرآباد و باغ جهانآرا B/ تعريف قحط دكن B/ در شكستن دست خود B/ در تعريف اسب و بيماري او B/ كتابه عمارت شاه نوازخان از امراي شاه جهان B/ در وصف قصر پادشاهي b/ در تعريف كشمير B/ داستانسركوبي و قتل ججهار B/ كتابه قصر دل افروز E/ كتاب خانه دولت خانه اكبرآباد E/ تعريف جنگ فيل شاهزاده اورنگ زيب E/ شاهجهاننامه، پادشاهنامه ، ظفرنامه شاه جهاني E/ اقبالنامه شاه جهان E
تعريف اكبرآباد و باغ جهانآرا
خوشا هندوستان مأواي عشـرت / سواد اعظم اقليـم راحت
ز خاك پاي او برداشتن كام / چنان آسان كه بردارد كسي گام
تعريف قحط دكن
در اقليم وجود آدم غريب است/ غريبان را همه خواري نصيب است
ز ياران وطـن پيغـام آمد / كه اي سرگشتـگان العـود احمـد
ز بس خواري از اين غربت كشيدند/ وطن را باز بر غربت گزيدند
غريبـان ديار زندگـاني / سفـر كـردند همچـون كـارواني
حبـابآسا دراين درياي پرشـور / شـد از سرها هـواي زندگي دور
چنان جا كرد در دل شوق مردن / كه دشمن هم نجستي مرگ دشمن
به نوعي رغبت مـردن فزون بود / كه ديدار طبيبان بدشگـون بود
گه تسليم جان بيمـار خوشخـو / شكفته همچـو گل در دامـن تو
چنان آسان سوي لب جان ز تن رفت/كه گفتي اززبان بردل سخن رفت
زشيريني كه دارد در نظر مرگ / شكرخواني نمي باشد مگـر مرگ
در شكستن دست خود
كِيـم من داغداري از زمـانه / به داغي خدنگـي را نشـانه
زگم نامي به شهرخودغريبي/ شكسته خاطري محنت نصيبي
در تعريف اسب و بيماري او
مـرا تا افكنـد هـر روز جايـي / نصيبـم كرده گـردون بادپايي
به سيرهردياري چون كنم ميل/ به ره منزل نفهميده است چون سيل
كتابه عمارت شاهنوازخان از امراي شاه جهان
زهي قصري كه گردونت دهد باج/ سخن را برده تعريفت به معراج
ز شوق ديدن ايوانت خورشيد / نخوابد همچو طفل اندر شب عيـد
در وصف قصر پادشاهي
زهي دولت سراي آتشافروز/ فروغ تو جهان را صبح نوروز
رخ افلاك را آيينه بامـت / چراغ اختران روشن ز جاهـت
در تعريف كشمير
دگر بخـت از در ياري برآمـد / به شهرستان عيشـم رهبر آمد
ره و رسم جفاجويان دگر شد / كسي كاو بود ره بر، راه زن شد
داستان سركوبي و قتل ججهار
كسي را بخت چون بردارد ازخاك/ ره سيراب را بندد ز خاشاك
در آتش تخـم اميد ار بكـارد / گلـش بيش از شرر سـربرآرد
همه پاي كسان او رانويد است/ به هردرهر چه قفل او راكليد است
به صد زنجيـر اگر پيـوند دارد / گشـادي لازم هر بنـد دارد
اگردر راه او هرگام چاهي است/ براي حادثات اورا پناهي است
ز دنيا گر گريزد صاحب اقبال / چو سايه آيدش دولت ز دنبال
كتابه قصر دلافروز
زهي دل نشين قصر آراسته / به باغ جهان سرو نوخاسته
جهان از وجود تو دارد صفا / كه فانوس از شمع گيرد ضيا
كتابخانه دولتخانه اكبرآباد
از اين دلگشا قصر عاليپناه / سر اكبرآباد شد عرش سا
بود كنگرش از جبين سپهر / نمايان چو دندان سين سپهر
تعريف جنگ فيل شاه زاده اورنگ زيب
به مهماني گوش ارباب هوش/ يكي قصه دارم به من دارگوش
حـديثي سراسـر بيان وقـوع / بگويـم به تو از زبان وقـوع
شاهجان نامه / پادشاه نامه / ظفرنامه شاهجهاني
به نام خدايي كه ازشوق جود/دو عالم عطا كرد وسايل نبود
اقبالنامه شاهجهان
سخن آن شهنشاه فرمان روا/كه نُه تخت چرخش بود زير پا
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص492 تا 498)
وحيد قزويني
مثنويهاي عماد الدوله ميرزا طاهر مجلس نويس قزويني متخلص به وحيد عبارت اند از:
ساغر سرشار A/ مكالمه با درويش كشميري Aو F/ صفت همايون تپه B/ ناز و نياز B/ عاشق و معشوق1 C/ صفت طنبور D/ گلزار عباسي D/ خلوت راز D/ عاشق و معشوق 2 E/ فتح قندهار E/ آلات جنگ E/ صفت نرد E/ صفت عمارت پادشاهي E
ساغر سرشار
ميوهي اين نخل، سرعاشقان/ برگ وبرش جان ودل عارفان
عالـم دل از گل او مشـك بار / تازه از او باغ روان را بهـار
تا به نهالش شده چشم آشنا / خانهي دل را شده بر گل بنا
آن زبر و زير كه شد آشكار / طاير فيض است بر آن شاخسار
حرف به حرفش همه گنج رموز/ تابش آن خرمن انديشه سوز
تا در فردوس به بستان گشاد/ سين به سر سرو تهي تاج داد
گشت در آن باغ پي عارفان / ميوهي مقصود زمينش عيان
مكالمه با درويش يوسف كشميري
آتش مي نشئهي گل پيرهن / يوسف كشميري صاحبسخن
در دل پاكش مي وحدت رسيد/ بوي گل از ناله ي بلبل شنيد
نرگس او ديدهي بيدار داشت/غنچه ي او خندهي گلزار داشت
صفت همايون تپه
همايون تپّه جاي باده نوشي است/ كه آن جا فيض گرم گلفروشي است
ز رشكش چشم جنّت گشته تاريك / كه باشد آسمان را خويش نزديك
ناز و نياز
خـدايا سينـه اي بيسـوز دارم / دلي همچـون چـراغ روز دارم
پريشان ميشود چون غنچه پيوست/ اگر دل را نگه دارم به صد دست
نديدم روي شادي زين دل تنگ / كه اين آيينه پنهان بود در زنگ
دل آيينهام بگرفت از اين درد / گدازي ده كه از من شويد اين گرد
ز عشق خود دلم را ساز بيغش / كه سنگ آيينه ميگـردد ز آتش
فلـك يك پايه از بالايي تسـت / دو عالـم شاهـد يكتايي تسـت
عاشق و معشوق1
اي ذات تو ترجمان اشيـا / ماهيت خموش و بحـر گويا
گويا بود از تو گر زبان است / جاري بود از تو گر بيان است
بر خود تو دهي ز ما گواهي / آب است زبان به كام ماهي
ابر كـرم تو آب حيـوان / بر كِشـت وجـود برگ ريزان
صفت طنبور
نيست سازي به خوبي طنبور / هيچ سر را نبوده است اين شور
مرغ دلها ازاو وظيفه خور است/ كاسه اش ازغذاي روح پر است
گلزار عباسي
خسروي بود در ديار عراق / همچو شمشير خود به گيتي طاق
نه عراقش هميـن به فرمان بود / پادشـاه ديار ايران بـود
خود چو يوسف به چشم اهل تميز/بندگانش به چشم خلق عزيز
شيوهي لطف و قهر او شيرين/ همچو مي بزم و رزم او رنگين
خلوت راز
اي فرازندهي سراي جهان/ به گِل وخشت آشكار و نهـان
جـان عالـم بود طلـبكارت / چشـم شوخ بتان بيمـارت
كوه طورازتو اي جهان به تو شاد/ سرمه گرديد وميكند فرياد
هر كه را ساختي قرين عتاب / گردش سر فكند در گرداب
لطفت آن را كه گشت راه نما/كوه سنگ رهش نشدچوصدا
عاشق و معشوق 2
مقراضگر: چه سازم رقـم وصف مقـراضگر / كزو شـد مرا ريزه ريزه جگـر
تفنگساز: تفنگ نيست كان بت سرانجام داد/ كه انگشت برحرف آتش نهاد
مذهّب : به مو چون كشد جدول آن سيم تن / رگم را برون ميكشـد از بدن
خيّـام: چه گـويم ز خيّام خورشيـدوش / كه گردان چو گردون بود خـانهاش
بـزّاز: ز بزّاز گل كرده بازار سود / وزو گرم گرديده بازار سود
فتح قندهار
شهي را كه خواهـد خدا كام ياب / نخستش دهد سيـر چون آفتاب
بلـي تا نميجنبـد از جا نهـال / خيال ثمـر باشـد او را محـال
فلك نيز از فيض اين گردش است /كه هر روز خورشيدي آرد به دست
نميبـود اگـر فيـض نشـو و نمـا / يكي بود سـرو سهـي با گيـا
نميگشـت با ابر اگر هـمسفـر / كجا قطـره در بحـر ميشـد گهـر
شهنشـاه بي مثل عبّـاس شاه / كـه نازد به او تخـت و تاج و كلاه
آلات جنگ
به نام طرازندهي مغزو پوست/ كه خورشيد يك چشمهي صنع اوست
به نام نگارندهي جسـم و جان / كه برگي است از باغ صنعـش زبان
صفت نرد
بود بازي نـرد باب شهـان / كه در بزم از رزم دارد نشـان
بود زين سپه هريكي صفدري/ نباشد يكي كم تر ازديگري
صفت عمارت پادشاهي
زهي خانه ي شاه عالم پناه / كه هستي تو بر خانهها پادشاه
نمودي از آن دل ربايي شعار / كه طاقت بود جفت ابروي يار
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص608تا 616)
شاه داعي الي الله شيرازي
مثنويهاي وي عبارت اند از:
مشاهد A/ چشمه زندگاني B/ چهل صباح C/ چهارچمن D/ ساقي نامه D/ گنج روان E/ عشق نامه F/ تاج نامه F
مشاهد
بلبل اگر ناله برآرد رواست / خاصه كه از طرف گلستان جداست
عاشـق بيوايه ندارد نظـر / بلبـل بي ناله ندارد خبـر
هر كه به هجران فتد از وصل يار/ در غم دل گريه كند زارزار
خون دل لاله و داغ درون / نيست هم از حال فراقي برون
چشمه زندگاني
ستـايش را سـزاواري خـدايا / كه بخشيـدي مرا ياري خـدايا
زبانـم را روان كردي به گفتـار / كه گفتم اي خداوند جهـاندار
چه گويم هرچه ميگويم ثنا نيست/ به غيراز عذر لااحصي مرا نيست
تو پيـدا آور گنـج نهـاني / روان از توست چشمـه زندگانـي
چهل صباح
بنيـاد سخـن به نام حق نه / كز هـر چه به است نام حـق نه
آن كس كه سرشتِ ما ، زگِل كرد/ گِل را به چهل صباح دل كرد
دل آيينه ي ظهور خود ساخت / دل مظهر پاك نور خود ساخت
چهار چمن
ميوهي باغ جان ما، سخن است/ چه سخن هر چه از خدا سخن است
آن جهـان آفـرين جـان پرور / كـه كنـد خـاك را زبـانآور
آن كه بخشيد هم ترا هم من/جان و دل ، عقل و نفس چارچمن
ساقي نامه
الحمدُ لِواهبِ الاِنابه / وَ الشُّكرُ لِمن له الاجابه
گنج روان
نخستيـن كه آيد قلـم در زبان / به حمـد خدا به كه گـردد روان
كريمي كز آن جا كه اكرام اوست / جهـان حبّهي گنج انعـام اوست
زوان گشتـه از گنـج او يك درم / ازل تا ابد رفتـه صيت كـرم
برآرد يكـي مشـت خاك از زميـن / كند آسمـانش به زير نگيـن
كند گوهري روشن از خاك پست/ كه در وي نمايش كند هر چه هست
نهـد نام آن گوهـر پاكدل / بلي او پديـد آرد از خـاك دل
عشقنامه
از ازل گـر گوش داري تا ابد / بشنوي از هر زبان حمـد احد
حمد حق را نيست حد و منتها/ در حديث آمد كه لااحصي ثنا
ذره ذره در ثناي حضـرت اند / مهـرورز و آشناي حضرت اند
هرچه از هستي بر او يابي قدم/ هست در تسبيح وهّاب النّعم
تاجنامه
حمد حق گوي و درود مصطفي / دم برآر اندر ولاي مرتضـي
از شريعت يك قدم بيرون مرو/ هرزهها بگذار و سرگردان مشو
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص322 تا 329)
عرفي شيرازي
مثنويهاي جمال الدين محمد بن زينالدين عبارت اند از:
مجمعالابكار A/ فرهاد و شيرين B
مجمعالابكار
بسم الله الرحمن الرحيم / موج نخسـت است ز بحـر قديم
تابرم اين نامه به تكميل عرش/ زو كنم آرايش قنديل عرش
به كه به نام صمـد بي نيـاز / نامـه نوازيم و عنان طـراز
از اثـر او صمـديت رفيـع / بـر گهـر او احـديت وسيـع
فرهاد و شيرين / خسرو و شيرين
خداوندا دلم بي نور تنگ است/ دل من سنگ و كوه طور سنگ است
دلم را غوطه ده در چشمه ي نور/ تجلي كن كه موسي هست در طور
وگـر زين ناسـزا دل عـار داري / كـرم بسيـار و دل بسيـار داري
دلي ده چون محبـت پاك دامان / دلي پاكيـزه گوهـرتر ز ايمـان
دلي مرهـم گـذار آرام نشناس / لبش مسـت مكيـدن هاي الماس
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص423تا 425)
ملك محمد قمي
مثنويهاي وي عبارت اند از: منبعالانهار ، نورس نامه A/ صنم و برهمن B
منبع الانهار / نورس نامه
بسـم الله الرحمـن الرحيـم / اهـدنا الصّـراط المستقيم
سرخط اسمـاست به مشـق صفات / حجـت افعـال بر آثار ذات
ديو رجيـم است از او بيـم زد / كوثـر و تسنيـم از او نيم مـد
منتخـب نسخـهي امّالكتـاب / منتسخ دفتـر يومالحسـاب
زينت سرلوحهي نه دفتر است / هم خط و هم جدول و هم مسطر است
از نقطـش خال به لب برنشسـت / داغ شد و بر دل گوهـر نشسـت
صنم و برهمن
به نام آن كه در دلها وطن ساخت / صنم را سجدهگاه برهمن برهمن ساخت
ز مـژگان صنـم مضـرابي انگيخـت / كه سـاز برهمـن را تار بگسيخـت
(منظومه های فارسی- دکتر محمدعلی خزانه دارلو – انتشارات روزنه- چاپ اول : زمستان 1375 ص544 تا 546)